حتی تصور نبودن تو این همه مدت سخت بود چه کسی فکرش را می کرد امروز بعد از گذشت 62 روز هیچ خبری از تو نباشد مدتی است که حتی یک تلفن ساده و بی مقدار را هم از تو دریغ می کنند و برای شکستنت، تو را در بی خبری مطلق قرار میدهند، نمی دانم چطور روز را شب می کنی، نمی دانم چه می خوری، نمی دانم با دل تنگی هایت چه میکنی الان حتما برای همه دل تنگ هستی، ما هم درست مثل تو. در جای جای خانه پشت میز کامپیوترت که بیشتر وقت در خانه بودنت در آنجا می گذشت و پرسش های همیشگی الیسا که از من می پرسد: "خاله شیوا کجاست؟ دزدها چرا خاله شیوای منو بردند؟ آخه من خاله شیوام رو لازم داشتم." و بغضی که گلویم را می فشارد که جواب الیسا را چه بگویم؟
و از همه دشوارتر، بی قراری های مادر و پدر است. بعد از این همه مدت یک ملاقات به مادرمان نداده اند تا یک نظر جگر گوشه اش را ببیند. شیوای عزیزم! حال که خودم مادرم خوب درک می کنم مادرمان از دوری تو چه زجری می کشد هر دو شنبه صبح زود بیدار می شود و به هزار امید این مسافت طولانی را تا زندان اوین به سختی می رود و هر بار با دست خالی و چشم گریان برمی گردد و می گوید این بار نیز به همه ملاقات دادند اما به من نمی دهند. تصور کن تو و مادر تنها به اندازه یک دیوار سخت فاصله داری.د او این سوی دیوار و تو آن سوی، هردو لبریز از شوق دیدار یکدیگر و در میانه، کسی بی رحمانه این دیدار را دریغ می کند. آیا انسان می تواند چنین دل سنگ و بی انصاف باشد؟
شاید هنوز فرزندی ندارد تا بداند، به فرض این که فرزند، متهم، مادر چه گناهی دارد؟ و کسی نیست بگوید اگر به حکم بی دادگاه شما شیوا گناهکار است پدر و مادرش هم گناهکارند؟ حتما هستند کسانی که فرزندی چون شیوا دارند و این حکم شما کمترین مجازات است برای داشتن دختری چون شیوا، چرا که شیوا ترسو بار نیامد، شیوا نسبت به اطرافش بی تفاوت نشد، شیوا خودش را به نفهمیدن نزد، شیوا فهمید و با تمام وجودش به چیزی که شما آن را جرم می دانید ایمان دارد، جرم شیوا، دوست داشتن انسان های گرفتار درد مند است.
شیوا جان! حتی تصورش هم سخت است اما می دانم که اگر در بند بودنت 600 روز هم طول بکشد ذره ای از ایمان تو به هدفت کم نخواهد شد.
شیوای عزیزم! دلم برای دوباره دیدنت پر می کشد. امیدوارم به زودی بیایی. شاید همین فردا، شاید...
خواهرت
شهره
منبع : کمیته گزارشگران حقوق بشر