همه ماجرا از بعدازظهر اولین شنبه شهریورماه شروع شد، بعدازظهری که تحریریه روزنامه اعتمادملی از آتش کسرحقوق های مردادماه امسال می سوخت و کار به جایی کشیده بود که کسی حاضر نبود کارکند.
اما حالا دیگر زیاد مطمئن نیستم که همه چیز از آن بعدازظهر شروع شد، حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم برای شروع اتفاق های دیگری هم افتاده است، مثلا می توانست همه چیز از آن روزی شروع شده باشد که روزنامه روزهای نخست کاری خود را می گذراند و جوانان حزب اعتمادملی غوره نشده مویز شده بودند، در تحریریه میزی برای خود گذاشته بودند و پرینت صفحات را بالا و پایین می کردند، نظرمی دادند و نقد می کردند، همان روز که با آنها درگیر شدیم و به بودنشان در تحریریه اعتراض کردیم.
یا شاید از آن روزی شروع شد که حاضر به امضای قراردادهای سه ماهه نشدم قراردادهای یک طرفه ای که بیشتر شبیه به قرارداد ترکمانچای بود تا قرار و مداری برای کارکردن در یک محیط فرهنگی. اصلا شاید ماجرا از آن روزی شروع شد که حاضر نشدم هر مطلب ضعیف و غیرقابل چاپی را به سفارش اینکه "رفیق و دوستمان است از بچه های حزب است"، در صفحه کارکنم یا از آن روزی که در پاسخ به درخواست مدیریت برای زدوبند با بعضی ها "نه" گفتم . حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم می توانست ماجرا از آن روزی آغاز شده باشد که نامه رییس سازمان آگهی ها و پاراف مدیر مالی روزنامه را بی پاسخ نگذاشتم. یا از آن روزی که صدایم بلند شد تا از حق کارگران گرسنه کارخانه تعطیل شده دفاع کنم.
می تواند از هر کدام ازاین روزها شروع شده باشد که بعدها از آن روزها خواهم نوشت، اما بگذارید شروع ماجرای اخراج من از روزنامه اعتمادملی همان عصر نخستین شنبه شهریور ماه باشد.
از جلسه هیات مدیره انجمن برگشته بودم که بچه ها دورم را گرفتند، قضیه کم شدن حقوق بچه های تحریریه بود که ناگهان مدیریت تصمیم گرفته بود، به جای عملکرد صفحات و کیفیت کاری بچه ها، ساعت کارها را ملاک عمل قراردهد. در پاسخ به این تصمیم تحریریه بر آن شده بود تا از ارسال خبر به حروف چینی امتناع کند، اما من پیشنهاد دیگری داشتم چراکه معتقد بودم زمین گذاشتن کار آخرین تیر ترکش است و از روز اول نباید این کار را کرد. برای همین به دبیران سرویس پیشنهاد کردم به جای درگیر کردن بدنه تحریریه که آسیب پذیر هستند، دبیران در اعتراض به این رفتار و کنارگذاشتن توافقات قبلی از سوی مدیریت کارت زدن را متوقف کنیم.
این نخستین بار نبود که مدیریت توافقات بینابین را یک طرفه و بدون اطلاع تحریریه برهم می زد، پیش از آن نیز مدیریت روزنامه به بهانه مشکلات مالی از دادن ناهار به بچه ها که عرف اکثر روزنامه ها بود سرباز زده بود و وعده دادن پول ناهاررا نیز هرگز عملی نکرده بود.
بعدازظهر همان روزجلسه ای با حضور حسین کروبی- مدیر مالی روزنامه- و ابولفضل شکوری- سردبیر- برگزارشد، در آن جلسه به تفصیل از زیرپا گذاشته شدن قانون کار و رعایت نشدن عرف کاری روزنامه ها سخن گفتم، استدلال من و دیگر دوستان دبیر بر این استوار بود که کار روزنامه نگاری متفاوت با کارهای اداری است و سنجش آن با ساعت حضور نمی تواند بیانگر کیفیت کار باشد. البته من و دیگر دوستان نسبت به اعمال کسری کار مشکلی نداشتیم، مشکل این بود که اگر مدیریت بنا دارد تا ساعت کارها را ملاک عمل قرار دهد باید نسبت به پرداخت اضافه کار، جمعه کاری، حق ماموریت، انعقاد قراردادهای قانونی و واقعی، پرداخت حق بیمه های واقعی و رعایت دیگر احکام قانون کارنیز اقدام لازم را به عمل آورد. ضمن آنکه ما همگی به یاد داشتیم که یک سال قبل، در زمان نصب دستگاه کارت زنی نسبت به این اقدام اعتراض کرده بودیم و محمدجوادحق شناس- مدیر مسوول- قول مساعد داده بود که کارت زدن صرفا برای نظم بخشیدن به امور خواهدبود و هرگز ملاک عمل قرار نخواهد گرفت که آن روز دروغ بودن وعده وی مشخص شده بود.
جالب آنکه ساعت کاری در روزنامه اعتمادملی بی نظیر بود در این روزنامه شیفت کاری تعیین شده بود به این ترتیب که اگر شما از ساعت 13 و 40 دقیقه زودتر به روزنامه می آمدید برای شما تعجیل در حضور محسوب می شد که به عنوان ساعت کار درنظر گرفته نمی شد و اگر زودتر از ساعت پایانی شیفت کاری روزنامه را ترک می کردید با تعجیل در خروج تنبیه می شدید. با این حال در همان سیستم عجیب و غریب من از معدود کسانی بودم که کسر کار و کسر حقوق شامل حالم نشده بود، که البته این دلیل قانع کننده ای برای آنکه در برابر ظلم آشکار آقایان سکوت کنم، نبود.
در همان جلسه مدیران روزنامه را از تصمیم خودم مبنی بر کارت نزدن تا زمان اصلاح امور باخبر کردم. ارزیابی من از آن جلسه این بود که مشخصا حسین کروبی زیر بار رعایت کامل قانون کار یا رعایت عرف رایج درروزنامه نرفته است، اما دیگر دوستان نظری متفاوت داشتند.
تا پایان شهریورماه بارها و بارها در جلسات مختلفی این موارد را با سردبیر، مدیرمسوول و دیگر اعضای شورای سردبیری مطرح کردم و در پاسخ به درخواست آنها مبنی بر کارت زدن پاسخی مشابه داشتم، یعنی کارت زدنم را موکول به رعایت کامل یکی از دو ملاک، قانون کار یا عرف روزنامه های هم سطح می کردم. در این میان علی سیدآبادی دبیر فرهنگ و هنر روزنامه نیز هم داستان من بود، او نیز کارت نمی زد و استدلال هایی یکسان داشت.
با پایان گرفتن شهریورماه، مدیر اداری- مالی روزنامه اعلام کرد که شما در یک ماه گذشته غیبت داشته اید، مایل هستید برایتان مرخصی رد کنیم یا غیبت را می پذیرید.
و پاسخ من روشن بود: - هیچکدام. زحمت بکشید ساعت کاری بنده را از اوراق ثبت و ضبط نگهبانی استخراج کرده و بر مبنای آن حقوق پرادخت کنید. چراکه بر اساس قانون وظیفه ثبت و ضبط ساعت کاری کارگر با کارفرماست.
اما این طوری ما نمی تونیم به شما حقوق بدیم.
اگر نتونستید، راههای دیگه ای برای گرفتن حقوق هست.
حرف آخرت همینه؟
بله.
بعد ازآن جلسه با حسین کروبی، همراه با علی سیدآبادی جلسه ای با محمدجواد حق شناس گذاشتیم و در نامه ای که برای او نوشتیم، تمام موارد زیرپاگذاشته شدن مواد قانون کار در روزنامه را برایش شرح دادیم. در پایان جلسه در پاسخ به درخواست او برای کارت زدن، این کار را به پرداخت حقوق شهریورماه موکول کردیم. ضمن آنکه به او یادآور شدیم که اساسا معاون اداری- مالی روزنامه بدون دستور سردبیر یا مدیرمسوول حق بلوکه کردن حقوق افرارد را ندارد. او نیز قول مساعد داد که حتی اگر به هر دلیلی نتوانست حقوق ما را پرداخت کند از حساب شخصی خود این حقوق ها را بپردازد که البته این وعده همچون دیگر وعده ها و قول های آقایان هرگز عملی نشد.
این داستان تا شب ششم مهرماه ادامه یافت آن شب افطاری دعوت داشتم و به همین دلیل کمی زودتر از روزنامه بیرون رفته بودم، که از روزنامه به من زنگ زدند. سردبیر از من پرسید: شما هنوز کارت نمی زنید؟
نه حاج آقا. حقوق ندادند که کارت بزنیم.
خیلی بد شد. الان من دفتر حسین آقا هستم. ایشون نامه ای نوشته که چون شما کارت نزدید و قراردادتون تموم شده دیگه با شما قرارداد نبندند.
اما حاج آقا! شان حسین آقا این نیست که بگه کی بیاد کی بره. ایشون معاون مالی مجموعه است. نظر شما چیه؟ شما هم می خواید که ین اتفاق بیفته؟
نه، من که همچین نظری ندارم.
خوب پس مساله حله. اگه شما یا آقای حق شناس بخواهید موضوع قابل بحثه در غیراینصورت حسین آقا همچین اختیاری نداره.
حالا شما کارت بزن. من هم می گم که این نامه را ترتیب اثر ندهند.
نه حاج آقا، هر وقت حقوق دادند چشم. ضمن اینکه من گله ای از شما دارم. شما باید از شان سردبیری خودتون دفاع کند اینکه نمی شه معاون مالی مجموعه سرخود حقوق نده، سرخود اخراج کنه.
همین مکالمه یا چیزی شبیه به آن را همان شب با حق شناس داشتم و موضوع را به کسری نوری در میان گذاشتم. علی الظاهر در جلسه ای که کسری با آقایان داشته آنها اعلام کرده بودند که ما می خواهیم با آرش کار کنیم و نامه را هم کان لم یکن می کنیم.
اما فردای همان روز یعنی هفتم مهرماه نامه اخراج به دستم داده شد.( دقت کنید: من روزی اخراج شدم که نه کسی دعوا کرده بود، نه کسی ناسزا گفته بود و نه دری به تخته خورده بود.)
تحریریه با دیدن این نامه باز برآشفت تقریبا تمام بچه های تحریریه با امضای نامه ای خطاب به حق شناس نسبت به این اقدام اعتراض کردند، علی سیدآبادی هم با نوشتن نامه ای این کار را غیر قانونی خواند و اعلام کرد که دیگر کارت نمی زند.دوباره بحران به تحریریه بازگشت.
یکی از پیشنهادها تعطیلی کار بود که باز من با آن مخالف بودم و به صراحت نظرم را اعلام کردم در همین حین و بین خبر به احمدآقای بورقانی می رسد و او از سر حسن نیت به روزنامه آمد تا بحران را فروبنشاند. احمدآقا با صحبتی که با آقایان داشت من را صداکرد و گفت: آرش! من ازت می خوام کارت بزنی، اینها هم قول دادند...
احمد آقا بقیه اش اصلا مهم نیست. شما می فرمایید من کارت بزنم، چشم.
اینها گفتند امروز حسابدارشون نیست، فردا صبح چک ات آماده است.
بقیه اش برام مهم نیست، احمدآقا!
همان موقع من کارت زدم. تا اینجای کار این اعتراض باعث شده بود تا ساعت کارها به صورت شناور در ماه اعمال شده و آن شیفت کاری مسخره حذف شود. کسر کار بچه ها در مردادماه برگشته بود و حالا با کارت زدن من این مشکل هم حل می شد. همه از بابت پادرمیانی احمدآقای بورقانی خوشحال بودند، اما بورقانی که خودش هم فکر می کرد مشکل حل شده به جلسه ای دعوت شد که اتفاق تازه ای در آن رقم می خورد.
در آن جلسه احمدبورقانی مورد عتاب آقایان قرار می گیرد که چرا در این موضوع وارد شده و نگذاشته اوضاع توسط خود آقایان حل وفصل شود. حالا شکوری مدعی شده بود که زمام امور از دستش خارج شده و دیگر نمی تواند مجموعه را مدیریت کند. حال او اصرارداشت که آرش باید برود چون باعث شده تا کسی از بیرون مجموعه بیاید و در امور ورود داشته باشد.
جالب آنکه او نزدیک به 40 روز فرصت داشت تا مساله را حل کند اما این کار نکرده بود و حتی جرات آن را نیافته بود تا با تصمیم معاون مالی روزنامه- پسر حاجی- در پرداخت نکردن حقوق من و سیدآبادی و اخراج من مخالفت کند، اما او یکباره مدعی مدیریت شده بود و به قول خودش این حس " مگه من اینجا برگ چغندرم؟" آزارش می داد.
شکوری فکر می کرد احمدآقا به دعوت من یا بچه های تحریریه برای حل مشکل وارد عمل شده، حال آنکه احمدآقا به دعوت حق شناس به روزنامه آمد و البته این میان فقط شرمندگی از او برای من ماند که آنچنان پذیرایی شد!.
با این حساب من بازهم اخراج شده بودم که این موضوع را حسن رنجبر –معاون اداری روزنامه- تلفنی خبر داد. او با کلی شرمندگی و عذرخواهی در حالی که در مرخصی به سرمی برد، گفت: " آقای کروبی به من زنگ زد گفت به شما بگم، در جلسه ای که آقایان کروبی، حق شناس و شکوری داشتند به این جمع بندی رسیدند که دیگر با شما ادامه همکاری نداشته باشند."
از این پس به توصیه بچه ها من چند روزی مرخصی گرفتم تا آنها به شیوه خود موضوع را حل کنند. جلسات متعددی در روزنامه گذاشته شد که هیچ کدام نتیجه بخش نبود.
از طرف دیگر همچنان حقوق شهریورماه من در محاق توقیف و بلوکه شدن قرار داشت و پاسخ حسابداری روزنامه به پی گیریهای من و دیگر دوستان "امروز برو فردا بیا" بود. با حل نشدن مشکل و به رغم میل باطنی من برای آنکه دوستان مرا به تندروی و تکروی متهم نکنند و زحمات آنها را ارج بگذارم تا روز 18 مهرماه مرخصی را تمدید کردم، تا اینکه روز چهارشنبه هجدهم مهرماه با توجه به وعده آماده بودن چک حقوق شهریور و با وجود آنکه حال بنفشه بسیار بد بود به روزنامه رفتم.
پاسخ حسابداری پاسخی مشابه بود، چک امضا نشده، آقای بایرامی هنوز نیامده، سری به اداری- مالی بزنید. و پاسخ منشی اداری- مالی هم چیزی مشابه با آنچه حسابداری می گفت، اول باید نامه پرداخت بیاید، بعد چک صادر شود، بعد چک مهر و امضا شود دوباره به حسابداری برود ، سپس به ادرای- مالی بیاید ... :" برید یک هفته دیگه بیاین."
این چیزی بود که به بنفشه گفتند. با شنیدن این جواب سربالا و مرور تمام آنچه در 40 روز گذشته به سرم آمده بود از خودم بدم آمد، از اینکه مثل خر تو اون روزنامه جان کنده بودم و حالا باید زن و بچه ام را با حال مریض به خاطر حقوق یک ماه کارکردنم بالا و پایین می کشاندم از خودم متنفر بودم.
نمی دانم چه شد که از کوره دررفتم، اگر بچه ها نمی گرفتنم معلوم نبود چه کار می کنم. می خواستم برای رهایی از آن حس لعنتی، تمام دروغگوهایی را که بازی ام داده بودند، وعده های پوچ داده بودند، به راحتی حقم را زیر پاگذاشته بودند و پز روشنفکری، اصلاح طلبی و حق خواهی گرفته بودند رسوا کنم.
می خواستم روزنامه را روی سرشان خراب کنم.
از بدشانسی، وقتی داشتم با آن حال خراب از روزنامه بیرون می رفتم، مدیر مسوول دم در روزنامه بود. فریاد می زدم، از نامردیهای خودش و بقیه مدعیهای روزنامه می گفتم، از اینکه فریبکاره.
اینجوری می خواستید، حق مردم رو بدید؟ خیلی مردید. وقتی حاضر نیستید حق من و که براتون کارکردم بدید، چه جوری می خواستید 50 هزار تومان به مردم بدین. من بد کار کرده بودم؟ حق من این بود؟ از مردی فقط ریش و سبیلش رو دارید برید اون رو هم بزنید.
اما ماجرای روز هجدهم مهرماه تمام برگ برنده آقایان شد تا پشت دعوای من و نیلوفرمحبعلی- همکارم در سرویس اقتصادی- قایم بشوند و از کل ماجرا فقط همین را بازگو کنند که فلانی دعواکرد، فحش داد، تحریریه را به هم ریخت. اما از اینکه چرا وقایع هجدهم مهر اتفاق افتاد هیچ نمی گویند. آنها هوشمندانه پشت این روز قایم شدند، اما من را روزی اخراج کردند که هیچ کس نه فحشی داده بود نه دعوایی کرده بود نه دری به تخته خورده بود.
بعد از ظهر همان روز دیگر دبیران سرویس ها با جمع کردن کارت های ساعت زنی آن را به شکوری تحویل دادند که ما هم در اعتراض به این اوضاع کارت نمی زنیم، اما شکوری با هجوم به سمت سیدآبادی و دنبال کردن آنها ، کارت ها را به سوی آنها پرت می کند. و شبانه به دبیرها خبر می دهند که همگی همراه با حق شناس اخراج شده اید. البته این موضوع در جلسه فردای دبیران با شیخ مهدی کروبی حل وفصل می شود.
بعد از ماجرای هجدهم مهر ماه و اخراج قطعی من، نزدیک به سی نفر از بزرگان روزنامه نگاری در نامه ای به شیخ مهدی کروبی خواستار حل موضوع شدند، احمد بورقانی، محمد قوچانی، رضا تاجیک و علی دهقان به نمایندگی از آن جمع با کروبی ملاقات کردند و اتفاقات را آنگونه که بود نه آنگونه که مدیران روزنامه به او رسانده بودند، شرح دادند.
قرارشد تا من نیز در جلسه ای با شیخ اتفاقات را بازگو کنم که همان کار را کردم و جالب آن بود که او می گفت این که تو امروز گفتی و دوستانت دیروز گفتند با آنچه آن سه نفر گفته اند کاملا متفاوت است، با اینکه در بسیاری از جاها من از او می پرسیدم که " حاج آقا من ناحق می گویم؟ من خلاف قانون می خواهم؟" و او تایید می کرد که حرفم قانونی و به حق است . اما در پایان این چنین جمع بندی کرد:" من در هر جا که مسوولیت داشتم، اگر کاری را به مدیری واگذار می کردم در کار مدیرم دخالت نمی کردم. اینجا- روزنامه اعتمادملی- هم همین طور است. اما خواستم بگویم اگر امروز بمیرم تو حقی از من به گردن نداری چون من در جریان جزییات امر نبودم. از روز اول هم به آنها- مدیران روزنامه- گفتم خودتان مشکل را حل کنید الان هم همین را می گویم."
فردای آن روز هم سرکار خانم مفیدی- دبیر انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران- همراه با دوست عزیزم رضا تاجیک برای گرفتن نتیجه نهایی با حسین کروبی جلسه ای گذاشتند و همان طور که پیش بینی می کردم او از نتیجه منفی جلسه سه نفره اشان در مورد حل موضوع خبر داد.
و من امروز بی کارم. این مفصل نگاری از بابت این بود که شبهه بسیاری از بابت اینکه چه اتفاقی روی داده است در میان بود، و البته آقایان تمام تلاش خود را به کار بسته اند تا چنین وانمود کنند آن دعوای 18 مهرماه دلیل اصلی اخراج بوده است حال آنکه آن دعوا پس از اخراج من و برای گرفتن حقوق شهریورماه بود که اتفاقا موثر بود و تنها 10 دقیقه پس از رفتن من چک آماده شد. امضاهایی که یک هفته زمان می خواست ده دقیقه ای گرفته شد !!! و تعجب بیشتر من زمانی بود که تاریخ چک لعنتی یک روز قبل یعنی 17 مهرماه را روی خود نقش زده بود.
با این حال من باید می رفتم و یک هفته دیگر می آمدم.
پی نوشت: ببخشید که خیلی طولانی شد، بنا به دلالی و به اصرار بسیاری مجبور به شرح ماجرا بودم.